تبليغاتX
باران نارنجی
شعر
 

پشت کدام درخت گم بودند

که مرا نچیدند

سر زده به اتاق مرو

شاید آنجا گیاهان در پی عشقبازی مفرط خجل باشند،

و بوسه­ی چارچوب و در خدای شمارا به گند کشانده باشد.

جانم را برای سگها می دهم

آنها آیت بی دریغ آمیزشی مشروعند

که اینچنین بر غریبه پارس می کنند

پشت کدام رسیدن گم بودم

که گازم نزدند

سگهای کال

|+| نوشته شده توسط ارشاسپ در جمعه هشتم آذر 1387  |
 

نه ماه بود و نه راه

می دانستی زیر بارش بارانی که که نیامد

خیس شدم!

روی ریلهای آشفته ای که قطار نداشت

صدای سوتی پاهایم را از جا کنده بود

و آری

خیانت چتر

تمام دلخوشی باغهای نارنج و من

و برادری که نشانه تشنج رنگ بود.

جایی که نه ماه بود و

نه من

پاهای از جا کنده ام دور می­شد

تابدنبال صدای سوت برادر

 باران را برایم بیاورد.

 

........................................

 

در مسیر پیچک و پچ پچ روییدن

دلم به هیچ صراطی مستقیم نبود

فاتحه اگر می خوانی

بر مزار چمن ها

یادت باشد

پیچک­ها به دور باد خوب پیچیده باشند

کمی اگر صبر کنید

تا سلامتی جاده ها

ما هم آنجا خواهیم بود

 

|+| نوشته شده توسط ارشاسپ در جمعه هشتم آذر 1387  |
 زمزمه

ويكتور هوگو

                 بينوايان را نوشت.

من تورا

با نوايي كه تمام ژانوالژانها  

                                    زمزمه اش كردند.

كزت !

كجاي قصه اي كه من تورا

                                  نا تمام خوابم برد.

|+| نوشته شده توسط ارشاسپ در شنبه سی ام اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا