آنجا که شاهد زایش برگها هستم
تمامی درختها مادر می شوند
آنجا که شاهد انفجاری بزرگ هستم
شهید درخت سبز
با خون گلوله
جان پرنده را میگیرد
مرگ تکرار مرگ
درد برادر درد
قبل از انکه مادر ها آبستن شوند
پرنده ها جوجه داشتند
..........................................
بین آسمان و من
خداییست که دستانش را
دور خورشید گرم میکند
جایی که تمام دلتنگی های دنیا
بن بست سرد کهکشانی ست
جایی که آسمان شعر آنقدر بزرگ است
که آخرش
با نقطه ی چشمان تو تمام شود
ولی ستاره اگر تمام شد
خورشید اگر تمام شد
من نقطه های شعرت را میخوانم
برای دلتنگی های دنیایی که
آسمانی ندارد.