سربازها آمده اند

شهر میگرید

خون در خیابان مرثیه میخواند

فرمانده سیگارش را

با آتش قلب مادری

روشن میکند

............................................

 

بردارید سایه هارااز دور و برم

اینها

توطئه نورهای عمیقی است

که از من

سیاهی ساخته اند

..........................................

 

مراکناربعدمگس جای بده

میخواهم روی فکرهابنشینم

واز هجوم

بی تقصیراشیا

بگریزم

وقتی میخندی

یک جهان دیگر به دهانت اضافه میشود

ومن یعنی

آواز

شعر

آب،

دنیاتاریکتراز این نمیشود

فوت کن خورشیدرا

وقتی به

تولدت می آیم